سيد محمد باقر برقعى
643
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بيت بيت داستانش بر لبم آبانه است * بسكه خواندم داستانِ باستانِ عشق را اى دريغا غير فردوسى نديدم عاشقى * تا دهد اينسان ، به جان ، شرح و بيانِ عشق را گر تو هم از عشق روگردان شوى ، اى واىِ من * جز تو ديگر از چه كس پرسم نشانِ عشق را تا تو در من مىنوازى شورِ مجنونواريم * از سرِ اخلاص بوسم آستانِ عشق را يك نفر در گوش من ، پيوسته نجوا مىكند * با غزل ، تا زنده سازد نيمه جانِ عشق را اى چو من گمگشتگانِ كوىِ يارى ، سر كنيد * دلنشين افسانههاى دلستانِ عشق را در كدامين باغ سروى مانده تا سامان دهم * قمرى سرگشتهء بىخانمانِ عشق را در آغوش گور نمودِ نور در جام بلورم * وجودم هست ، امّا بىحضورم چو سايه ، گرچه عمرم بسته بر توست * ولى چون سويم آيى از تو دورم به چشمِ آنكه رازِ ديده داند * نگاهى ملتمس در چشمِ كورم توانم نيست گفتن زانچه ديدم * در اين بيغوله ، من سنگِ صبورم ز ناپيدايى خود آشكارم * كه در آئينه هم تصوير نورم چو تارم ، از نوا ، افتاده بر خاك * مگر سرپنجهاى آرد به شورم مپنداريد مشتى خاك اينجاست * منم ، خوابيده در آغوش گورم به روح تشنه حافظ بيا به شهرِ غزل اسبِ تازهاى تازيم * به سوگ روح محبت ، ترانهپردازيم مگر ز دوزخ پندارمان رها سازد * بهشتوار اميدى كه باز مىسازيم در اين ديار سياهى ، كه نيست راه گريز * بيا بيا كه من و تو دو بال پروازيم گريزگاه اميديست ، زين ديارِ بلا * به شوق رفتن و رفتن ، اگرچه سربازيم به روح تشنهء حافظ قسم كه مىبوسيم * در اين ديار ، اگر طرح نو نيندازيم نهال سبز غزل ز آفتاب مىسوزد * مگر به گريه شبى را دوباره آغازيم